تبليغاتX
باراني بايد: روزنوشته های یک مادر

باراني بايد: روزنوشته های یک مادر

چند روزه یعنی ۳ ساله خود در گیری مذهبی پیدا کردم....... به بعضی چیزا شک کردم از بعضی چیزا خسته شدم انگار که موندم وسط یه دوراهی نمی دونم کدوم راه رو باید رفت فلسفه بعضی چیزا برام مسخره شده مثلا حجاب با اینکه من با حجابم نه کامل در حد خودش . اما نمی فهمم برای چی ؟ یعنی می دونم برای چی اما ..........

نمی دونم نذر و نیاز گریه دعا روضه زیارت عاشورا دعای کمیل .........همه این کارا رو انجام می دادم یه زمانی یعنی بیشتر دوره مجردی اما حالا دور شدم یا خیلی چیزا دیدم که زده شدم اما با اصل خدا با اصل دین اسلام با امام حسین و قیامش موافقم و معتقد اما شاید تعریف غلط آدما از این چیزا برام مسخره شده و منو دور کرده یه زمانی من هر شب تا زیارت عاشورا نمی خوندم نمی خوابیدم چرا؟ برای رسیدن به حاجات برای نزدیکی به امام حسین برای چی ؟ وای وقتی از این چیزا میگم سرم سوت می کشه از یه طرف می ترسم اشتباه کنم از یه طرف هم دیگه اعتقادم رو از دست دادم که مثلا من نذر کنم فلان مورد اتفاق بیفته به جاش من ۴۰ شب زیارت عاشورا بخونم نمی دونم خیلی دارم فکر می کنم.

وقتی تازه مادر شدم برای سلامتی تو ۴۰ روز زیارت عاشورا خوندم اما فرقی نکرد خوب نشد. حالا میگم دلم میخواد سعی کنم رفتارم مثل امام حسین باشه اعمالم نه اینکه فقط موقع گرفتاری سراغش برم این روزا سر در گمم.........

--------------

دیروز روز پدر بود من که پدری ندارم حتی نتونستم برم آرامگاهش اما به یادش بودم. من و تو هم برای بابا هدیه خریدیم تو کوچکتر از اونی هستی که این چیزا رو بفهمی اما روزهایی خواهند آمد که تو لذت داشتن یه پدر مهربون و با اصالت رو درک کنی  پسرم.

-------------

امروز مسافرامون از مشهد میان سرمون خیلی شلوغ میشه. برات کلی لباس و پمپرز برداشتم که چیزی کم نداشته باشی. الان که خودت کنارم نیستی دلم میخواد لباساتو بو کنم درست مقابلم گذاشته توی یه کیسه وای دلم برات پر می کشه نمی دونم الان داری چه می کنی توی مهد.

شاید بریم مسافرت شایدم نه من از این می ترسم که تو مثل همه مسافراتا اذیتم کنی و نذاری بهم خوش بگذره یعنی غذا نخوری بیقراری کنی نمی دونم چیکار کنم اما باشه وقتی جدی شد تصمیم می گیرم. دلم یه کنار دریای دبش و با حال میخواد که با بابا عاشقانه قدم بزنم و غروب دریا رو نگاه کنم. دلم یه تنوع گنده میخواد زندگی خیلی تکراری شده خیلی همش به خاطر تو پسرم مسافرت و گشت و گذار رو به خودم حروم کردم تا به تو بد نگذره آخه از شانس من تو وقتی جابجا بشی نه درست میخوابی نه غذا میخوری نه آروم میگیری با اینکه دیگه ۲ سالت داره میشه عیبی نداره ناراحت نشو جبران میشه.

کم کم می تونی با کلمات شکسته بسته ای منظورت رو بهم بفهمونی دلم برات غش میره وقتی با انرژی بهم یه چیزی رو می گی نه یک بار که چندین بار و من غرق در تو به آینده فکر می کنم که این پسر بزرگ میشه و ..............

----------------

وای من خیلی هپلی شدم مامان باید برم آرایشگاه اما مگه تو میزاری همش چسبیدی به من . با اینکه بابا خیلی باهات بازی میکنه بازم منو میخوای فدات شم که اینقد بچه ننه شدی.............

+ نوشته شده در  17 Jul 2008ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط آسمان  | 

عجب روزها مثل هم و زود میگذره. انگار گذر زمان روز به روز تندتر میشه. دلم میخواست بر گردم به دوران کودکی خاله بازیهامون و آب تنی توی حوض آرایشگر بازیمون وای چه روزهای قشنگی گذشتن حالا اصلا روزها برام قشنگ نیستن نمی دونم چرا ولی احساس می کنم یه غم بزرگ توی دلم سنگینی می کنه نمی دونم اون غم چیه دلیلش چیه شاید روزمرگی باشه نمی دونم. این چند روز تعطیلی هم گذشت بازهم توی خونه من ۲ سالی میشه مسافرت نکردم دلم یه مسافرت به کنار دریا میخواد یا رفتن به حرم امام رضا اونجا خیلی آرامش دارم. اما از بد قلقی پسرم می ترسم ولی دارم دل به دریا می زنم که برم مشهد امیدوارم که پسری زیاد اذیت نکنه .

هنوز هم در گیر و دار با خودم هستم در مورد رانندگی کردن این مسئله یه معضل بزرگ در زندگیم شده . دیروز ساعت ۳ بعد از ظهر وقت دندانپزشکی داشتم وای توی اون آفتاب سوزان رفتم اونم پیاده در حالی که ماشینمون توی پارکینگ بود دلم خیلی گرفت نمی دونم چرا می ترسم چرا اعتماد به نفس ندارم البته فقط تو این مورد. از دیروز حالم گرفته است خدایا کمکم کن

از دوستان و آشنایان و فامیل کسی باورش نمیشه که من نمی تونم رانندگی کنم یعنی از من بعیده ولی چه کنم. برای هر کاری باید محتاج همسرم باشم که اونم کلی منت سرم میزاره یا باید با آژانس این ور اونور برم دیگه خسته شدم کسی پیشنهادی داره؟

دو روزه دارم خود خوری می کنم نمی دونم چرا اصلا نمی تونم یه بارم که شده ریسک کنم.

از پسرم حجالت می کشم وقتی بزرگتر بشه دلش میخواد من ببرمش پارک خرید گردش اما باید با آژانس ببرمش به نظر شما مسخره نیست؟

 

+ نوشته شده در  10 Jun 2008ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط آسمان  | 

سلام دوستان

از همه دوستانی که در بازی فرهنگی من شرکت کردن و همه دوستانی که قول دادن در پستهاشون بازی کنن ممنونم. (هانیه جون مامان آرتا، لیلا جون مامان پرهام و مرجان جون مامان شهراد)

اما توی یه سایتی لیست ۱۰۰ کتابی که توصیه شده قبل از مرگ خونده بشه رو دیدم گفتم بعد از اون بازی جالبه که این لیست رو ببینین. برا همه شما آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم بتونید هر روز کتابهای خوبی بخونین و یادی هم از ما بکنین.

چينو آچه به (1930- ) فروپاشي : نيجريه
هانس کريستيان آندرسن (1805- 1875 ) داستان ها و قصه ها : دانمارک
جين اوستين (1775- 1817 ) غرور و تعصب : انگليس
آنوره بالزاک (1799- 1850 ) بابا گوريو : فرانسه
ساموئل بکت (1906- 1989 ) سه گانه ي مولي ، مالون مي ميرد ، بي نام : ايرلند
بوکاچيو ( 1313- 1375 ) د کامرون : ايتاليا
خورخه لوئيس بورخس ( 1899- 1986) مجموعه ي آثار : آرژانتين
اميلي برونته ( 1818- 1848) بلندي هاي بادگير : انگليس
آلبر کامو (1913- 1960) بيگانه : فرانسه
پل سزان (1920-1970 ) اشعار : فرانسه/ روماني
فرديناند سلين ( 1894- 1961 ) سفر به انتهاي شب : فرانسه
ميگوئل سروانتس ( 1547- 1616 ) دون کيشوت : اسپانيا
جفري چائوسر (1340- 1400) حکايت هاي کانتربوري : انگليس
جوزف کنراد (1857-1924 ) نوسترومو : انگليس/ اوکراين
دانته ( 1265- 1321 ) کمدي الهي – ايتاليا
چارلز ديکنز ( 1812 1870 ) آرزوهای بزرگ : انگليس
دنيس ديدرو (1713- 1784 ) ژاک قضا قدري و اربابش : فرانسه
آلفرد دوبلين (1878- 1957 ) محله آلکساندر برلين : آلمان
فيودور داستايوسکي ( 1821- 1881) جنايت و مکافات – ابله – تسخيرشدگان – برادران کارامازوف : روسيه
جورج اليوت (1819- 1880 ) ميانه ماه مارش : انگليس
رالف اليسون ( 1914- 1994) مرد نامرئي : آمريکا
اورپيدو ( 480- 406 ق.م) مده آ : يونان
ويليام فالکنر (1897- 1962 ) آبشالوم ، آبشالوم – خشم و هياهو : آمريکا
گوستاو فلوبر (1821- 1880 ) مادام بواري – داستان مردجوان : فرانسه
فدريکو گارسيا لورکا ( 1898- 1936 ) قصيده هاي کولي ها : اسپانيا
گابريل گارسيا مارکز (1928 - ) صد سال تنهايي – عشق سالهاي وبا : کلمبيا
گيل گمش ( 1800 ق.م )
يوهان ولفگانگ گوته ( 1749- 1832 ) فاوست : آلمان
نيکلاي گوگول ( 1809- 1852 ) نفوس مرده : روسيه
گونتر گراس (1927 - ) طبل حلبي : آلمان
گويمارس روزا ( 1880- 1967 ) شيطان در راه : برزيل
کنوت هامسون ( 1859- 1952 ) گرسنگي : نروژ
ارنست همينگوي (1899- 1961 ) پيرمرد و دريا : آمريکا
هومر (700 ق. م ) ايلياد و اوديسه : يونان
هنريک ايبسن (1828- 1906 ) خانه عروسک : نروژ
کتاب ايوب ( 400 ق. م ) فلسطين /اسرائيل
جيمزجويس (1882- 1941 ) اوليس : ايرلند
فرانتس کافکا (1883- 1924 ) مجموعه ي داستانها- مسخ – قصر : جمهوري چک
کاليداس ( 400- ) بازشناسي ساکونتالا : هند
ياسوناري کاواباتا (1899- 1972 ) صدايي از کوهستان : ژاپن
نيکوس کازنتزاکيس (1883- 1957 ) زورباي يوناني : يونان
ديويد. ه. لارنس (1885- 1930 ) پسران و عشاق : انگليس
هالدور لاکسنس (1902- 1998 ) مردم مستقل : ايسلند
گياکومو لئوپاردي (1798- 1837 ) مجموعه ي اشعار : ايتاليا
دوريس لسينگ (1919- ) دفترچه طلايي : انگليس
آستريد ليندبرگ (1907- 2002 ) پي پي جوراب بلند : سوئد
لو خوان (1881- 1936 ) دفتر خاطرات مرد ديوانه و ديگر روايت ها : چين
ماهابهاراتا ( 500 ق . م ) : هند
نجيب محفوظ (1911- ) بچه هاي محله ما : مصر
توماس مان (1875- 1955 ) خانواده بودنبروک – کوه جادويي : آلمان
هرمان ملويل (1819- 1891 ) موبي ديک : آمريکا
ميشل مونتاين (1533- 1592 ) مقالات : فرانسه
السا مورنته (1918- 1985 ) تاريخ : ايتاليا
توني موريسون (1931- ) عشق : آمريکا
شيکيبو موراساکي (978- 1014 ) حکايتي از گنجي : ژاپن
روبرت موسيل (1880- 1942 ) مرد بدون خاصيت : اطريش
ولاديميرنابوکف (1899- 1977 ) لوليتا : روسيه / آمريکا
حکايات نيوله س (1300- ) : ايسلند
جورج اورول(1903- 1950) 1948 : انگليس
اويد (43 ق. م تا 17 ب.م ) دگرديسي ها : ايتاليا
فرناندو پسوآ (1888- 1935 ) کتاب نا آرامي ها : پرتقال
ادگار آلن پو (1809- 1849 ) مجموعه ي داستانها – آمريکا
مارسل پروست (1871- 1922 ) در جستجوي زمان هاي از دست رفته : فرانسه
رابله (1495- 1553 ) پانتاگروئل و گارگانتوا : فرانسه
خوان رولفو(1918-1986 ) پدروپارامو : مکزيک
مولوي ( 1207- 1273 ) مثنوي ( قرآن پارسي ) : ايران
سلمان رشدي (1947- ) بچه هاي نيمه شب : هند/ انگليس
سعدي (1200-1292 ) گلستان : ايران
طيب صالح (1922- ) کشش به سوي شمال : سودان
خوزه ساراماگو(1922- ) کوري : پرتقال
ويليام شکسپير (1564- 1616 ) هاملت – ليرشاه – اتللو : انگليس
سوفکلس (496- 406 ق. م ) اديپ شهريار : يونان
استاندال (1713- 1768 ) سرخ و سياه : فرانسه
لارنس استرن (1713- 1768 ) تريسترام شندري : ايرلند
ايتالو اسوو ( 1861- 1928 ) اعترافات زنوس : ايتاليا
جوناتان سويفت (1667- 1745) سفرنامه گاليور : ايرلند
لئو تولستوي (1828- 1910 ) جنگ و صلح – آناکارنينا- مرگ ايوان ايليچ و حکايات ديگر : روسيه
آنتوان چخوف (1860- 1904) داستانها : روسيه
هزار و يکشب (700- 1500 ) هند / ايران / عراق / مصر
مارک تواين (1835- 1910 ) هاکلبري فين : آمريکا
والميکي (300 ق. م ) رامايانا : هند
پابلوس ويرژيل (70- 19 ق. م ) انئيد : ايتاليا
والت ويتمن (1819- 1941) علف ها : آمريکا
ويرجينيا وولف (1882- 1941 ) خانم دالووي – به سوي فانوس دريايي : انگلستان
مارگريت يورسنار (1903- 1987 ) خاطرات آدرين : فرانسه

برگرفته از آدرس :

http://www.ketabdar.blogspot.com/2004_01_01_ketabdar_archive.html#107478167654709086

+ نوشته شده در  15 May 2008ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط آسمان  | 

 

بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب هم داره تموم میشه و من هنوز نتونستم برم باعث تاسفه

اما چه میشه کرد گرفتاری و مشغله و بچه داری و ....

همیشه تا قبل از بچه دار شدن اگه کتاب نمی خوندم روزم شب نمی شد اما حالا اگه یه روز یه کتابی رو تورق کنم از تعجبات روزگاره اما به نظر خودم ارزشش رو داره .

من باعث به وجود آمدن موجودی شدم که شاید اگه دست خودش بود دلش نمی خواست به این دنیا پا بزاره اما حالا که اومده من در قبالش مسولم و دوست دارم نهایت کاری که می تونم بکنم تا از زندگیش لذت ببره و دلم میخواد درست تربیت بشه و بتونه در آینده انسانی پاک و باوجدان و مسولیت پذیر باشه و بتونه خودش خوب زندگی کنه و سهمی هم در خوب زندگی کردن دیگران داشته باشه.

خوب حالا امروز دلم میخواد یه بازی فرهنگی رو شروع کنم از دوستان عزیز میخوام که نام ۵ کتاب از بهترین کتابهایی که تاکنون خوندن بگن یعنی ۵ کتابی که بیشترین تاثیر رو روشون داشتن.

فعلا بدرود

+ نوشته شده در  11 May 2008ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط آسمان  | 

متن زیر رو در کامنت های یک وبلاگ دیدم خیلی جالب و قابل تامله

واقعا هنوز هم در بیشتر نقاط کشور به زن به دید تحقیر نگاه میشه به دید یک ضعیفه .........

من "دوشیزه مکرمه" هستم، وقتی زنها روی سرم قند می سایند و همزمان قند توی دلم آب می شود.

 
من "مرحومه مغفوره" هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده‌ام و احتمالا هیچ خوابی نمی بینم.


من "والده مکرمه" هستم، وقتی اعضای هیئت مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی بیست آگهی تسلیت در بیست روزنامه معتبر چاپ می‌کنند.


من "همسری مهربان و مادری فداکار" هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری‌اش ـ البته تا چهلم ـ آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند.


من "زوجه" هستم، وقتی شوهرم پس از چهارسال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله‌ام ماهیانه بیست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.

من "سرپرست خانوار" هستم، وقتی شوهرم چهارسال پیش با کامیون قراضه‌اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.


من "خوشگله" هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت‌شان را بیهوده می گذرانند.


من "مجید" هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می‌ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.


من "ضعیفه" هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.


من "......" هستم، وقتی مادر، من و خواهرهایم را سرشماری می کند و به غریبه می گوید: "هفت....." دارد ـ خدا برکت بدهد.

ـ
من "مامی هستم"، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند.


من "مادر" هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم ـ آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم. ـ


من "زنیکه" هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.


من "مامانی" هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.


من "ننه" هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم.


من "خدمتکار" هستم، وقتی نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم، به آنها می گوید من خدمتکار پیرشان هستم.


من "یک کدبانوی تمام عیار" هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جا به جا می کند.


من "بانو" هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف کند.


من در ماه اول عروسی ام: "خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و..." هستم.


من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، " سلیطه" هستم.


من در ادبیات دیرپای این کهن بوم و بر "دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار،‌ ابلیس،‌شجره مثمره، اثیری، لکاته و..." هستم.


دامادم به من "وروره جادو" می گوید.


حاج آقا مرا "والده" آقا مصطفی صدا می زند.


من "مادر فولاد زره" هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم.


مادرم مرا به خان روستا "کنیز" شما معرفی می کند.


به راستی در این ایران پهناور من کیستم؟!؟!

 

+ نوشته شده در  7 May 2008ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط آسمان  | 

امروز خسته و افسرده چشمامو باز کردم و به تکه ای از زندگیم نگاهی دوختم دستهای کوچولوش رو بوسیدم و با یه خمیازه مشتی از جام بلند شدم بازم روز از نو روزی از نو. باز هم آماده کردن صبحانه و ناهار و میوه پسری و حاضر شدن برای رفتن به مهد و بعدش هم اداره. این کار هر روزه هیچ تنوعی هم توش نداره . توی اداره هم بیکاری وبلاگ بازی سر زدن به وبلاگهایی که نوشته هاشو می پسندی و دادن نظر . راه انداختن کار تک و توک ارباب رجوعی که داری. و بعد همش فکر و خیال دلم میگیره دلم یه کار میخواست که پویا بود یه همکار مشت داشتم یه روز پرخاطره و شلوغ و بگو بخند اما اینجا از خنده خبری نیست. بعضی وبلاگها رو که می خونم خوشبختی رو توش حس می کنم. بعضی وبلاگها سرشار از انرژی مثبته. و بعضی سیاه که من کمتر سراغ اونا میرم.و لحظه شماری تا ساعت ۲ که بری دنبال پسری و باهم برین خونه و غذا رو گرم کنین تا بابا بیاد و ناهار و بعد هم اگه پسری خوابید یه استراحتی و بعد هم فکر غذای فردا و ............ تا آخر.

آخه اینم شد زندگی . چرا چشمهامو باز نمی کنم پسرم داره بزرگ میشه ۲۰ ماهشه دلم میخواد پسری رو خیلی خوب تربیت کنم . دلم میخواد بهترینها رو داشته باشه دلم میخواد سالم باشه دلم خیلی چیزا میخواد

۱- سلامتی و شادی پسری

۲- داشتن یه خونه بزرگ و شیک تو بهترین نقطه شهر

۳- سلامتی و مامانم و همسرم و خودم

۴- اعتماد به نفس برای رانندگی

۵- اینقد پول داشته باشم که دیگه سر کار نرم و پیش پسری بمونم

۶- مملکتمون اوضاعش خوب بشه دارو دسته احمدی ن.ژ.ا.د گورشونو گم کنن و یه اقتصاد شکوفا و پررونق داشته باشیم

۷- هیچ کودکی پدر و مادرشو از دست نده و هیچ کودکی مریض نشه

۸- فقر در دنیا از بین بره

۹- بتونم یه عالمه کتاب بخونم و برای تربیت پسری به کار ببندم

۱۰- بتونم یه انسان آزاده و متعالی باشم خوشبخت زندگی کنم و به دیگران هم فایده ای برسونم

می خوام یه بازی شروع کنم با دوستهای وبلاگی نداشته می خوام برم به وبلاگهایی که شاید هر روز بهشون سر می زنم و بپرسم هدفشون از وبلاگی که می نویسن چیه؟

من از ابتدای ایجاد این وبلاگ به دنبال کسب نظرات بالا و نوشتن برای دیگران نبودم برای دل خودم می نوشتم اما می بینم که بیشتر وبلاگ نویسان براشون مهمه که چند نظر براشون گذاشته باشن پس خواهش می کنم توی این بازی شرکت کنین 

 

+ نوشته شده در  4 May 2008ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط آسمان  | 

می دونین اصولا من تو کار بعضی آدما موندم. مثل دیروز تو کار یکی از نزدیکترین فامیلهام مونده بودم. به نظرم میاد که اون شخص خیلی مهربونه اما نمی تونه موفقیت و خوشبختی دیگران رو ببینه و بچه هاشم همینطور بار اورده. همه افراد فامیل فقط باید به اون توجه کنن اگر کسی یه کم با دیگری همراهی کنه بیا و ببین. واقعا چرا ما آدما نباید از دیدن خوش بودن همدیگه لذت ببریم چرا فقط باید دلمون برای کسی بسوره چرا فقط باید کسی مشکلی دردی و مریضی داشته باشه تا بگیم آخه طفلی و براش دلسوزی کنیم.

و دیروز این اتفاق برای من افتاد که یکی از اعضای فامیل به اتفاق من جایی اومد و قدم خیری برای بهبود حال پسرم برداشت ولی بعد بیا و ببین ................

من خیلی جا خوردم خیلی ناراحت شدم خیلی بغض کردم چون حرفای اون نفر مخصوصا برای من زده می شد از روی حسادت و بغض با خودم گفتم آخه چرا ..............اگر من جای اون شخص بودم خوشحال هم میشدم

اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که باید چقدر خوشحال باشم که من اینجوری نیستم از موفقیت دیگران مخصوصا فامیلم خوشحالم و خودمم هم میحخوام که در خوشبختی و شادی اونا نقش داشته باشم تا جایی که بتونم مامان از تو ممنونم که هیچ وقت حسادت رو به من نیاموختی و چقدر با دیگر اعضای خانوادت فرق داری مامان دستتو می بوسم که چقدر صبور و قانع و خوش قلبی  همه اینا رو به ماهم آموختی.

دوست دارم پسرم یک آدم بلند نظر و صبور و خوش قلب و با وجدان باشه.

+ نوشته شده در  3 May 2008ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط آسمان  | 

ایکاش شب میخوابیدم و صبح که بیدار میشدم دیگه این دولت با کارمکاره هاش نبودن. ایکاش سازمان ما بر می گشت به دوران قبل با همون عظمت و ابهت ای وای بر من و هر کسی که مثل من ۶ سال جون کندم درس خوندم و لیسانس و فوق لیسانس گرفتم و حالا باید زیر دست یک سپاهی که بویی از فرهنگ نبرده کار فرهنگی بکنم با کدام جمله با کدام زبان با کدام ..... بهش بفهمونم که من کیم کارم چیه فرهنگ چیه اطلاعات چیه تکنولوژی چیه ................

خدایا چرا شر این آدما رو از سرم کم نمیکنی

چرا چرا چرا به اندازه همه دنیا می گم چرررررررررررررررررررررررررررررا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  24 Apr 2008ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط آسمان  | 

 

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است

بردار ز رخ پرده که مشتاق لقائیم

نمی دونم چرا امروز یه دفه این شعر اومد توی ذهنم به نظرم خیلی پرمعنی و قشنگه مخصوصا برای عرفا

منم این شعر رو به خدای خوبم تقدیم می کنم. امروز خیلی سر حالم و دارم کارامو انجام می دم امیدوارم حال و هوای دیروز و پریروز دیگه به سراغم نیاد

راستی اگر آدم اهل ذوقی این پست رو خوند بهش توصیه می کنم کتاب "روی ماه خداوند رو ببوس" از مصطفی مستور رو حتما بخونه

+ نوشته شده در  17 Apr 2008ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط آسمان  | 

امروز از شدت افسردگیم کم شده خدا رو شکر. ولی بازم چهارشنبه خیلی زود اومد نه اینکه منتظرش نباشم و دوستش نداشته باشم گذر زمانو می گم که چقدر سریع شده. امروز هم دانشگاه کلاس دارم. درس دادن شیرینه اما گاهی خسته ام می کنه چون نمی تونی سر کلاس خودت باشی یه دیسیپلینهایی رو باید رعایت کنی وگرنه میگن استاد خله استاد بی کلاسه استاد فلانه بهمانه..........

ایکاش همیشه آدم می تونست خودش باشه .

 

+ نوشته شده در  16 Apr 2008ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط آسمان  |